شعر از: احمد محمدترانه از :ناصر رزازی بارگهی خهمم ههڵگرت و هاتمهوه بۆ شارهکهمکوله بار غمم را برداشته و سوی دیار خود آمدمهاتم بهرهو دییاری شهنگی کهس و کارهکهمدیار سرسبز و خرم پدرانمبۆ باوهشی به سۆزی دایکه دڵ سووتاوهکهمسوی آغوش گرم و پرسوز مادر داغدیدهxadامتاکوو بزانێ چهنده به سۆیه ئازارهکهمتا مادر بداند چقدر درد من کشنده استهاتووم وهکوو شهماڵێک چڵ و گهڵا بدوێنمآمدهxadام تا چون باد شمالی با گل و گیاه سخن بگویمپاییزی غهرێبی دڵ به جارێک ههڵوارێنمو یکباره برگxadهای زرد پاییز غربت دل را فروریزمکه من نمهی باران بم، ئێوهش ئاوێنهی باخمناگر من نم نم باران باشم شماهم آینۀ باغچۀ من هستیدههرچهنده لێتان دوور بم ههنسک و ئاهی ناخمناگرچه از شما دورهم باشم ولی بازم هقxadهق و آه درون من هستیددڵم پرسه خانهیه سهرم بهفری زستانهقلبم آرمگه غمهاست وسرم چون برف از درد سپید گشتهههمیشه خهم له چاوما باڵاترین میوانهغم همیشه والاترین مهمان چشامهوهک باڵندهی لانهواز تهرهو بێ ناونیشانممثل پرندۀ رانده شده از لانه، من نیز از کاشان خویش بی نام ونشان رانده شدهxadامچهن شیرینه که دهڵێم من خهڵکی کوردستانمچقدر شیرین است آنگاه که می گویم من اهل کردستانم,.......عزیز رعنای من به زیبایی دستنبو (شمامه) نورسته استوقتی میخواستم دستش را در دستانم بگیرم، از شرم و حیا، مانند به نارس می لرزیدادامه مطلب ترجمه فارسی و متن آهنگ Muhur از Mustafa Ceceli و Irmak Arıcıپیک، نامه ی روشنی چشمانم را برایم آورداو دیده ی جهان بین من و دین و دنیای من استدرونم را با جفا ریش ریش کردهرشته ی صبر و طاقتم دیگر توانی نداردخدایا چرا وقتی می توانستم او را نبوسیدمباید هر روز میان دو چشمش را بوسه بار
برچسب:
نویسنده: مهران نیکنام
تاريخ: دوشنبه
24 بهمن
1401 ساعت: 15:15